برآمدن نیروی قزاق و برافتادن ژاندارمری: واکاوی تضادها و رقابت‌ها (اسفند 1299- بهمن 1300)

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده

دکتری تاریخ ایران اسلامی، دانشگاه پیام نور، تهران، ایران

چکیده

تا قبل از کودتای سوم اسفند 1299 دیویزیون (لشکر) قزاق و تشکیلات ژاندارمری دو نیروی نظامی اصلی ایران با خاستگاه­هایی متفاوت بودند. این دو نیرو بررغم تضاد­هایی که با هم داشتند در جریان قرارداد 1919 تا اندازه­ای به هم نزدیک شده، به­دنبال کودتای سوم اسفند به همکاری نسبی با هم پرداختند، اما تضادها و رقابت­های آنان بلافاصله بعد از کودتا مجددا آشکار گشت و در اواخر سال 1300ش به محو استقلال ژاندارمری و ادغام آن در قشون متحدالشکل انجامید. هدف پژوهش حاضر این است که با تکیه بر منابع و پژوهش­های معتبر ضمن مروری بر پیشینه این دو نیرو، به فراز و فرود جایگاه ژاندارمری بعد از کودتا تا پایان قیام لاهوتی (بهمن 1300) بپردازد و به این سؤال پاسخ دهد که ژاندارمری در جریان تأسیس قشون متحدالشکل، در نتیجه کدام عوامل جایگاه خود را به نفع نیروی قزاق از دست داد؟ پژوهش حاضر به روش توصیفی- تحلیلی به تجزیه و واکاوی چگونگی برتری یافتن نیروی قزاق بر ژاندارمری در فاصله اسفند 1299 تا بهمن 1300 می­پردازد. یافته­های پژوهش نشان می­دهد که سه واقعه قیام کلنل محمدتقی­خان پسیان، شکست اردوی آهنین و شورش لاهوتی زمینه­های لازم را برای تحقق هدف دیرینه سردار سپه مبنی بر محو ژاندارمری و ادغام آن در نیروی قزاق فراهم آورد و وی در تشکیلات جدید باز هم ژاندارم­ها را در جایگاهی پایین­تر از قزاق­ها قرار داد.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The Rise of the Cossack Force and the Fall of the Gendarmerie: Their Conflicts and Competitions

نویسنده [English]

  • Sirwan Khosrozadeh Khosrozadeh
PhD in History of Islamic Iran, Payame Noor University, Tehran, Iran
چکیده [English]

Until Before the February 22nd 1921 coup, the Cossack division and the gendarmerie were the two main military forces of Iran with different origins. Despite their contradictions, the two forces became somewhat closer during the 1919 agreement and partly cooperated together following the February 22nd 1921 coup, but their contradictions and rivalries immediately reappeared after the coup in early 1922, led to the disappearance of the independence of the gendarmerie and the integration into a uniformed army. The present study by reliable sources and researches has studied the background of those two forces to deal with the rise and fall of the gendarmerie after the coup until the end of the Lahouti uprising and so tries to answer the question that the how did the gendarmery lost its position in favor of the Cossack force? By a descriptive-analytical method this paper has analyzed how the Cossack force prevailed over the gendarmerie in the period from February 1921 to February 1922. The findings show that the three events of Colonel Mohammad Taghi Khan Pessian's uprising, the defeat of the Iron regiment, and the Lahouti's revolt provided the required grounds for the realization of Sardar Sepah's long-standing goal of eliminating the gendarmerie and integrating it into the Cossack force. In the new organization, he again placed the gendarmes in a lower position than the Cossacks.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Gendarmerie
  • Cossack
  • Reza Khan
  • Coup
  • Lahouti
  • Pessian
  • Iron regiment

 

برآمدن نیروی قزاق و برافتادن ژاندارمری:

واکاوی تضادها و رقابت‌ها (اسفند 1299- بهمن 1300)[1]

سیروان خسروزاده[2]

دکتری تاریخ ایران اسلامی، دانشگاه پیام نور، تهران، ایران

 

چکیده

تا قبل از کودتای سوم اسفند 1299 دیویزیون (لشکر) قزاق و تشکیلات ژاندارمری دو نیروی نظامی اصلی ایران با خاستگاه­هایی متفاوت بودند. این دو نیرو بررغم تضاد­هایی که با هم داشتند در جریان قرارداد 1919 تا اندازه­ای به هم نزدیک شده، به­دنبال کودتای سوم اسفند به همکاری نسبی با هم پرداختند، اما تضادها و رقابت­های آنان بلافاصله بعد از کودتا مجددا آشکار گشت و در اواخر سال 1300ش به محو استقلال ژاندارمری و ادغام آن در قشون متحدالشکل انجامید. هدف پژوهش حاضر این است که با تکیه بر منابع و پژوهش­های معتبر ضمن مروری بر پیشینه این دو نیرو، به فراز و فرود جایگاه ژاندارمری بعد از کودتا تا پایان قیام لاهوتی (بهمن 1300) بپردازد و به این سؤال پاسخ دهد که ژاندارمری در جریان تأسیس قشون متحدالشکل، در نتیجه کدام عوامل جایگاه خود را به نفع نیروی قزاق از دست داد؟ پژوهش حاضر به روش توصیفی- تحلیلی به تجزیه و واکاوی چگونگی برتری یافتن نیروی قزاق بر ژاندارمری در فاصله اسفند 1299 تا بهمن 1300 می­پردازد. یافته­های پژوهش نشان می­دهد که سه واقعه قیام کلنل محمدتقی­خان پسیان، شکست اردوی آهنین و شورش لاهوتی زمینه­های لازم را برای تحقق هدف دیرینه سردار سپه مبنی بر محو ژاندارمری و ادغام آن در نیروی قزاق فراهم آورد و وی در تشکیلات جدید باز هم ژاندارم­ها را در جایگاهی پایین­تر از قزاق­ها قرار داد.

 

کلیدواژه­ها: ابوالقاسم لاهوتی، اردوی آهنین، پسیان، رضاخان، ژاندارمری، قزاق، کودتا.

 

مقدمه

بعد از جنگ­های دوره اول (1218-1228ﻫ) و دوره دوم (1241-1243ﻫ) ایران و روس، همواره یکی از آرزوهای ملی­گرایان ایرانی ایجاد یک نیروی مدرن نظامی برای پاسداری از ایران بود. تشکیل بریگاد (تیپ) قزاق در دوران ناصرالدین­شاه (1264–1313ﻫ) و سپس ژاندارمری در اواخر سال 1330ﻫ دوره مجلس دوم مشروطه نخستین اقدامات اساسی در جهت تحقق این آمال بود. این دو نیرو خاستگاه­هایی متفاوت داشتند و از همین­رو تقابل آن‌ها اجتناب­ناپذیر می­نمود. این تقابل که به­سبب کودتای سوم اسفند 1299 برای مدتی کاهش یافته بود بلافاصله بعد از کودتا تشدید شد. ناگفته پیداست برقراری امنیت در کشور، غلبه بر قدرت­های محلی هم‌چون  اسماعیل آقا (سمکو) و شیخ­ خزعل و جنبش جنگل و غیره جز از طریق اتکا بر قشونی متحدالشکل و یک­دست امکان­پذیر نبود. بنابراین ایده تشکیل چنین نیرویی به هیچ­وجه غیرمنتظره نبود. لازمه چنین کاری هم ادغام کلیه نیروهای نظامی کشور ازجمله ژاندارمری و قزاق در نیرویی واحد بود. بنابراین دیر یا زود دو نیروی قزاق و ژاندارمری که منشأ روسی و سوئدی داشتند می­بایست یکی می­شدند، اما چنان­که خواهد آمد این ادغام ادغامی عادی نبود و قزاق­ها در قشون متحدالشکل از جایگاهی برتر برخوردار بودند. بنابراین در جریان تأسیس قشون متحدالشکل نوعی تضاد و رقابت که از قبل میان ژاندارمری و قزاق وجود داشت به نفع نیروی اخیر و به زیان ژاندارمری پایان یافت. در این پژوهش، ضمن مروری بر پیشینه تنش­های میان ژاندارمری و قزاق، تضاد میان این دو نیرو در فاصله زمانی اسفند 1299 تا بهمن 1300 بررسی می­شود. در این مسیر تلاش می­شود عوامل مؤثر بر تنزل جایگاه ژاندارمری و سپس محو استقلال و ادغام آن در قزاقخانه بررسی شوند.

درباره تضادها و رقابت­های میان نیروی قزاق و ژاندارمری، تا کنون پژوهش مستقلی صورت نگرفته و کلیه اشاره­ها به این موضوع صرفا در خلال پژوهش­های مربوط به دیگر تحولات این دوره زمانی قابل مشاهده است که مهم­ترین چنین پژوهش­هایی را می­توان در آثار استفانی کرونین[3] مشاهده کرد. کرونین در کتاب ارتش و حکومت پهلوی و هم‌چنین در مقاله­ای تحت عنوان «مخالفت با ارتش رضاشاه در ارتش ایران (1299-1304)» اشاره‌های ارزشمندی به تضاد میان ژاندارمری و نیروی قزاق کرده، اما به­طور جامع به آن نپرداخته­است. وی در خلال اثر دیگرش یعنی کتاب ارتش و حکومت پهلوی نیز به رقابت و دشمنی قزاق و ژاندارمری از ابتدا تا تشکیل قشون متحدالشکل نکته­های ارزشمندی گفته­است.

وحید سینایی هم در دولت مطلقه، نظامیان و سیاست در ایران (1299-1357) اگرچه به چگونگی شکل­گیری ارتش نوین در ایران پرداخته، اما این بحث را در چارچوب چگونگی تکوین دولت مطلقه بررسی کرده و از این جهت اثر او به موضوع مقاله حاضر ارتباطی پیدا نمی­کند. محسن میرزایی نیز در مجموعه دو جلدی خود تحت عنوان تاریخچه بریگاد و دیویزیون قزاق از کلنل دومانتویچ تا میرپنج رضاخان سوادکوهی، به­تفصیل به تحولات نیروی قزاق پرداخته، اما از تضادهای میان ژاندارمری و نیروی قزاق اطلاعی به­دست نداده­است. درواقع با وجود حجم فراوانی از تحقیقات و پژوهش­های مرتبط با تشکیل قشون متحدالشکل در ایران عصر پهلوی اول، هیچ پژوهش مستقل و جامعی درخصوص رقابت ژاندارمری و قزاق و پیامدهای آن صورت نگرفته­است. سؤال پژوهش حاضر این است که عوامل مؤثر بر برافتادن ژاندارمری و برآمدن قزاق در فاصله زمانی کودتای سوم اسفند 1299 تا خاتمه شورش ابوالقاسم لاهوتی (بهمن 1300) چه بودند؟ بنابراین هدف پژوهش حاضر تبیین سیر تشکیل قشون متحدالشکل با تمرکز بر تضادهای قزاق و ژاندارمری است، تضادی که با تسلط قزاق و محو استقلال ژاندارمری خاتمه یافت.   

       

مناسبات قزاق و ژاندارمری از رقابت تا تبانی در کودتا

تأسیس بریگاد قزاق در سال 1879/1296ﻫ/1258ش توسط عده­ای از افسران روس به فرماندهی کلنل دومانتویچ[4] در زمان ناصرالدین شاه عملی گشت.[5] فرمانده بریگاد از سن­پترزبورگ[6] تعیین و اعزام می­شد و در عمل عامل مستقیم حکومت پترزبورگ بود. ژاندارمری در اواخر سال 1911ﻫ/1290ش یعنی بیش از سی سال پس از تأسیس بریگاد قزاق، تحت ریاست صاحب­منصبان سوئدی در ایران تشکیل گردید.[7] خصایل عالی اخلاقی، اصالت خانوادگی، وطن­پرستی، درستکاری، بنیه قوی و تحصیلات کافی از شرایط اساسی ورود به این تشکیلات بود.[8] این در حالی بود که قزاق­ها حتی تا سال­ها بعد هم تا حد زیادی فاقد سواد خواندن و نوشتن بودند.[9] آنان دارای مواضع عقیدتی و جهت­گیری بین­المللی متضادی با ژاندارمری بودند و به کفایت نسبی آنان حسادت می­ورزیدند و ژاندارم­ها را رقیب نظامی خود محسوب می­داشتند،[10] برای نمونه در شهریور 1292ش وادبولسکی فرمانده قوای قزاق در همدان، حاضر نشد قزاق­های تحت فرمانش را به کمک ژاندارمری بفرستد که در حال جنگ با لرها بودند؛ در اواخر همین سال مشخص شد که این دو نیرو به­علت مشکلات فرماندهی و رقابت‌های درونی نمی­توانند در عملیات مشترک در لرستان به همکاری بپردازند.[11] نیز دو سال بعد در همدان در تپه مصلی میان ژاندارم­های تحت فرمان کلنل پسیان با قوای قزاق که رضاخان هم در میانشان بود جنگ درگرفت که در نتیجه آن، قزاق­ها دچار شکست شدند،[12] اما طی سال­های 1298 تا 1299ش خصومت­ها میان این دو نیرو کاهش یافت؛ یکی از علل این تحول مخالفت هر دوی آن‌ها با قرارداد 1919 بود.[13] طبق این قرارداد مقرر شد افسران ایرانی (اعم از قزاق و ژاندارم) تا درجه سروانی پیش بروند و رتبه سروان به بالا در اختیار افسران انگلیسی باشد.[14] بنابراین، قرارداد 1919 و به­ویژه خودکشی سرهنگ فضل الله خان آق­اولی، از افسران ژاندارمری که حاضر نشده بود زیر بار مواد ننگین این قرارداد برود، زمینه­ساز نزدیکی برخی محافل ژاندارمری به جریانی شد که کمی بعد به کودتای سوم اسفند 1299ش دست یازید.[15]

پیامدهای انقلاب مشروطه و جنگ جهانی اول (1914-1918م/1293-1297ش)، ایران را درگیر وضع متشنجی کرده بود، تا آن­جاکه افراد و جریان­های مختلف چاره برون­رفت از آن بن­بست سیاسی و اجتماعی را در کودتایی سیاسی می­دیدند.[16] برهمین اساس آن­گونه که ادعا شده برخی از عناصر ژاندارمری نیز با انگیزه نجات میهن به­صورت خودجوش نقشه­هایی برای کودتا طرح کرده بودند.[17] از سوی دیگر آخرین پادشاه قاجار احمدشاه نظر چندان مثبتی به ژاندارمری نداشت و نیروی قزاق را بر آن ترجیح می­داد.[18] بنابر پاره­ای گزارش­ها عوامل کودتای سوم اسفند 1299 به احمدشاه چنین القا کردند که عده­ای از افسران ژاندارم همراه برخی از مقامات دولتی در اندیشه کودتایند و بدین ترفند وی را متقاعد کردند با حرکت پانصد قزاق از قزوین به تهران موافقت کند. گویا شاه فورا با این پیشنهاد موافقت کرد.[19] البته فرضیه کودتای ژاندارمری جدی بود. ملک­الشعرای بهار در بحث از مقدمات اولیه کودتا حتی ادعا می­کند در این زمان نامی از رضاخان نبود و سه افسر ژاندارم یعنی مسعودخان کیهان، کاظم­خان سیاح و حبیب­الله­خان شیبانی بودند که دستورات سیدضیاء را ­اجرا می‌کردند.[20] عوامل کودتا بررغم برخورداری از حمایت این سه افسر هم‌چنان از واکنش ژاندارمری در هراس بودند. بنابراین برای جلوگیری از هرگونه مخالفت آن­ها با کودتا از شاه خواسته شد به افسران ارشد سوئدی ژاندارمری دستور دهد از ورود قزاق­ها به شهر ممانعت به­عمل نیاورند. هم‌چنین گویا ترتیبی داده شد تا توپ­های ژاندارم­ها از کار انداخته شوند تا در صورت تصمیم به مقابله با قزاق­ها کاری از پیش نبرند. بنابراین همین­که قزاق­ها وارد شهر شدند ژاندارم­ها بر حسب تبانی­های قبلی به آسایش­گاه­های خود در باغ­شاه و یوسف­آباد رفته به استراحت پرداختند.[21]

برخی نویسندگان وابسته به ژاندارمری ضمن تأیید این­که در جریان کودتا هنگ­های یکم و دوم ژاندارمری مستقر در باغ­شاه و یوسف­آباد که مهم­ترین قوای مسلح آن روز ایران بودند، کوچک­ترین واکنشی دربرابر کودتا نشان ندادند، ادعا می­کنند این انفعال نه به دلیل تبانی با قزاق­ها بلکه نتیجه این واقعیت بوده که در آن ایام ژاندارمری متهم به داشتن برنامه­هایی برای انجام یک کودتا بوده و بنابراین صاحب­منصبان و افسران ژاندارم جهت خنثی کردن و اثبات کذب این تبلیغات، در روزهای دوم و سوم اسفند در هنگ­های فوق متوقف شدند و کسی از سربازخانه­ها خارج نگشت. این نویسندگان در توجیه سکوت ژاندارمری در برابر کودتا استدلال می­کنند که ژاندارمری نه در داخل شهر مسؤولیتی داشت و نه از طرف دولت دستوری برای مقابله با قزاق­ها دریافت کرده بود.[22] این حقیقت را هم نباید از نظر دور داشت که بررغم تمام آمادگی­ها و تبانی­ها، رضاخان هم‌چنان از واکنش ژاندارمری نگران بود و به عدم مقابله آنان با قزاق­ها اطمینان نداشت. درمقابل، ماژور شیبانی، فرمانده ژاندارم­های باغ­شاه، نیز از ناحیه قزاق­ها احساس نگرانی داشت و به حسن ارفع دستور داده بود در صورت مشاهده تلاش قزاق­ها برای ورود به پادگان ژاندارمری (باغشاه) با آنان مقابله کند.[23] این عدم اعتماد متقابل ریشه در تضادهای دیرینه این دو نیرو داشت. روی­هم­رفته باید خاطرنشان ساخت سه صاحب­منصب مهم ژاندارم یعنی مسعودخان کیهان، کاظم­خان سیاح و حبیب­الله­خان شیبانی از دوستان صمیمی سیدضیاء­الدین طباطبایی بودند. اولین نقشه سید­ضیاء برای اجرای کودتا این بود که با اعمال نفوذ خود توانست ماژور شیبانی را به سمت فرماندهی هنگ دوم ژاندارم باغ­شاه منصوب کند. اهمیت این واقعه در این بود که هنگ دوم ژاندارمری باغ­شاه با برخورداری از اسلحه نسبتا کافی و دو گردان نیروی پیاده، سه واحد سواره نظام، دو گردان مسلسل، هشت عراده توپ صحرایی و دو عراده توپ کوهستانی بهترین و مهم­ترین مانع بر سر راه کودتاچیان بود.[24]

در نتیجه هماهنگی میان سیدضیاء با شیبانی این نیروی قدرتمند و مجهز در برابر ورود قزاق­ها به شهر هیچ واکنشی نشان نداد و آن­گونه­ که سیروس غنی نوشته شیبانی هم به کودتاچیان پیوسته بود. مرحله دوم همکاری ژاندارمری با کودتاچیان، یا به عبارت دقیق­تر تثبیت کودتا که از همان روز سوم اسفند آغاز شد و چندین روز به طول انجامید، این بود که ژاندارم­ها شروع به دستگیری شماری از افراد مورد نظر سیدضیاء کردند.[25] اما مسأله مهم­تر برقراری حکومت نظامی در سراسر کشور و دستگیری حکمرانان و مقامات ایالتی جهت پیشگیری از هرنوع مخالفت احتمالی آنان با کودتا بود. جالب این­که این امر مهم به فرماندهان ژاندارمری محول گردید و بدین ترتیب در بسیاری از ایالات، افسران ژاندارم بعد از دستگیری حکام، شخصا قدرت را در­ دست گرفتند؛[26] برای نمونه در نیمه فروردین 1300 محمودخان پولادین، فرمانده ژاندارمری کرمانشاه، صارم الدوله حکمران آن شهر را دستگیر کرد و کلنل محمدتقی­خان پسیان نیز قوام السلطنه را در خراسان توقیف نمود.[27] با این اوصاف باید خاطرنشان کرد کودتای سوم اسفند بدون همکاری و همدلی ژاندارمری هرگز به نتیجه نمی­رسید. بی­سبب نبود که پس از کودتا، کاظم­خان سیاح فرماندار نظامی پایتخت شد و پست مهم وزارت جنگ به ماژور مسعود کیهان واگذار شد؛ حال ­آن­که فقط ریاست دیویزیون قزاق به رضاخان سپرده شد،[28] اما بررغم این دستاوردهای اولیه، ژاندارمری با مشارکت در کودتای سوم اسفند عملا راه را برای نابودی خود گشود.

 

ژاندارمری در ایام کابینه سیاه

سیدضیاء­الدین طباطبایی رهبر سیاسی کودتا که ژاندارمری را عامل درجه اول استقرار امنیت و انتظامات داخلی و مبانی سعادت مادی، اقتصادی، اداری و مالی مملکت می­دانست، در همان اسفند 1299 لایحه­ای را دایر بر استخدام عده­ای مستشار خارجی به مجلس برد که بر اساس آن از جمله مقرر بود یک افسر عالی­رتبه سوئدی که لااقل درجه سرهنگی داشته باشد با 24 افسر سوئدی با درجات مختلف با موافقت وزارت­­خانه­های داخله و جنگ برای تشکیلات ژاندارمری استخدام شوند.[29] اگرچه این لایحه به نتیجه نرسید، اما نشان از قصد سیدضیاء برای توسعه ژاندارمری داشت. این مواضع درست برخلاف اهداف رضاخان بود که به­جد سرگرم استقرار امرای قزاق در ایالات و تضعیف ژاندارمری بود.[30] شاید بتوان این جملات تحقیرآمیز سردارسپه خطاب به ژنرال وستداهل[31] سوئدی در نخستین روزهای بعد از کودتا که «تو ژنرالی، اما بلد نیستی سلام نظامی بدهی»،[32] را نخستین نشانه شومی دانست که از سرنوشت آتی ژاندارمری و افسران سوئدی آن خبر می­داد.

دوره هماهنگی و همکاری قزاق و ژاندارمری کوتاه و زودگذر بود. تضاد عمیق میان این دو نیرو پس از کودتا ادامه یافت. رضاخان اعتنایی به مسعودخان کیهان وزیر جنگ نداشت و اوامر او را جدی نمی­گرفت، چنان­که در 26 فروردین 1300 در واکنش به فرمانی که مسعودخان صادر کرده بود، با اعزام گروهی قزاق او را دست بسته به قزاقخانه آورد و دو روز بعد نیز در حضور سیدضیاء او را مورد اهانت قرار داد[33] و بالاخره در 4 اردیبهشت از وزارت جنگ برکنار کرد و خود مسؤولیت این وزارتخانه را در دست گرفت. هم‌چنین کاظم­خان سیاح را نیز برکنار کرد و یکی از هم­قطاران خود را بر جای او گماشت. چند روز پس از انتصاب سردار سپه به وزارت جنگ، تنش او با سیدضیاء اوج گرفت؛ آن­چه این اختلافات را تشدید ­کرد قصد رضاخان برای انتزاع ژاندارمری از تابعیت وزارت داخله و انتقال آن به وزارت جنگ بود که بالاخره در اردیبهشت عملی گشت.[34] قرار گرفتن ژاندارمری در زیرمجموعه وزارت جنگ را می­توان از جمله نخستین ضربه­های مهلکی دانست که بر هویت و استقلال این نیرو وارد آمد.

 

 تشدید تبعیض

کودتا نقطه عطف مهمی در ارتقای جایگاه نیروی قزاق بود. رضاخان در همان روزهای نخست پس از کودتا 80 هزار تومان از خزانه دولتی و بانک شاهنشاهی دریافت کرد و میان افسران کودتا تقسیم نمود.[35] سردار سپه علاوه بر پرداخت این مبالغ، به هر کدام از افسران کودتاچی یک یا دو درجه نیز داد. درحقیقت وی در سال­های نخست تصدی وزارت جنگ در اعطای درجات نظامی به افسران افراط کرد، به‌طوری ­که سن عده زیادی از کسانی که درجه سرتیپی گرفتند زیر سی سال بود و سابقه خدمتشان به 10 سال هم نرسیده بود،[36] برای نمونه کریم­آقا بوذرجمهری از درجه نایب اولی به درجه سلطانی ارتقا یافت؛ او ظرف دو سال 4 درجه گرفت؛ تا آن­جا که در 1303 به درجه سرهنگی نایل گشت. اهمیت مسأله در این بود که این ترفیعات محدود به قزاق­ها بود و به­ندرت شامل ژاندارم­ها می­شد. درحقیقت رضاخان برخلاف هم­قطاران قزاق خود اعتمادی به ژاندارم­ها نداشت و آنان را از حقوق و مواجب متناسب با جایگاهشان محروم می­ساخت. او به­ندرت فرماندهی در سطوح بالا را به ژاندارم­ها محول می­کرد و بیشتر ترجیح می­داد پست­های ستادی را به آنان واگذار نماید. در این میان تنها استثنا حبیب­الله شیبانی بود که بعدها به مقام امیر­لشکری رسید.[37] این در حالی بود که بر­رغم گذشت ده سال از تأسیس ژاندارمری، تا سال 1299 کسی درجه سرهنگی نداشت و اینک که سردار سپه مقام وزارت جنگ را داشت با بی­مهری­هایی که به ژاندارمری نشان می­داد، ارتقای درجه برای ژاندارم­ها دشوارتر از همیشه شده بود. این­جا نیز تنها استثنا حبیب­الله شیبانی بود که در همان سال 1300 از درجه سرگردی به سرتیپی ارتقا یافت.[38] وزارت جنگ در پرداخت حقوق و مواجب، نیروی قزاق را در اولویت قرار داده بود؛ برای نمونه پرداخت حقوق ماهانه ژاندارمری ماه­ها و سال­ها به­تعویق می­افتاد و درمقابل، حقوق قزاق مرتب پرداخت می­شد. از طرف دیگر شمار قزاق ها در حال افزایش بود، چنان­که شمارشان از 7.000 نفر در اسفند 1299 به 17.000 تن در خرداد 1300 رسیده بود.[39]

به­دنبال برکناری سیدضیاءالدین در خرداد 1300، بی­اعتنایی سردار سپه به ژاندارمری و توجه فراوانش به قزاق­ها بیش از پیش موجب دل­سردی ژاندارم­ها شد. در این زمان سردار سپه به اداره ژاندارمری رفت تا آنان را متقاعد سازد چند افسر ژاندارم به قزاقخانه منتقل نمایند. اما ژاندارم­ها علاوه­بر بی­اعتنایی به او، ادعا کردند نه تنها نیروی اضافی ندارند، بلکه 67 نفر نیز کسری نیرو دارند. مکی ادعا می­کند که از این تاریخ به بعد سردار سپه تصمیم گرفت در اولین فرصت ممکن این نیرو را منحل کند.[40] اما باید گفت این واقعه صرفا وی را در هدف دیرینه­اش مبنی بر محو ژاندارمری مصمم­تر ساخت. اگرچه ملک­زاده اطرافیان سردار سپه را عامل نگرش منفی او به قوه ژاندارمری می­داند[41] اما واقعیت این بود که رضاخان از دل سنتی برآمده بود که اساساً با ژاندارمری سر سازگاری نداشت. خصومت وی با ژاندارمری به­دنبال واقعه کلنل محمدتقی­خان در خراسان، شکست­های ژاندارم­ها از سمکو و بالاخره شورش لاهوتی در آذربایجان اوج گرفت و انقراض و محو استقلال ژاندارمری را اجتناب­ناپذیر ساخت.

 

قیام محمدتقی­خان پسیان

به­نظر می­رسد کلنل محمدتقی­خان پسیان نیز از کسانی بود که چاره نجات ایران از رکود همه‌جانبه­ای که بدان دچار بود، را در کودتایی سیاسی می­دانست. گواه این ادعا همراهی وی با کودتاچیان و دستگیری قوام السلطنه حاکم خراسان بود. قوام بررغم وقوع کودتا و انتصاب سیدضیاء به نخست­وزیری، از پذیرش این انتصاب خودداری کرده، در پاسخ به تلگرام نخست­وزیر جدید وی را با عنوان ناشر روزنامه رعد خطاب کرد.[42] پسیان با دستگیری قوام السلطنه در سیزدهم فروردین 1300 نشان داد با کودتای صورت­گرفته موافقت کامل دارد. در توجیه همدلی وی با کودتا ازجمله گفته شده که گویا وی از این حقیقت که کودتا فاقد نقشه و تاکتیکی آزادی‌خواهانه بوده، غافل مانده بود[43] و البته این استدلال تا اندازه­ای قابل قبول است، چراکه در آن زمان کسی جاه­طلبی بی­اندازه رضاخان سردار سپه را پیش­بینی نمی­کرد.

دشواری کار کلنل پسیان از آن­جا آغاز شد که اولا سید ضیاء که حامی وی بود سقوط کرد و ثانیا قوام السلطنه که دشمن او بود از زندان آزاد و نخست وزیر شد. علی­ا­لقاعده یکی از اولین اهداف قوام السلطنه انتقام­کشی از کلنل بود. جدا از حس انتقام­جویی قوام، تحریکات و القائات سردار سپه نیز در مصمم­شدن قوام برضد پسیان نقش مهمی داشت.[44] اگرچه رضاخان به­دنبال کودتای سوم اسفند پایگاه خود را تحکیم کرده بود، اما افسران ژاندارمری هم‌چنان مخالف او و دیویزیون قزاق بودند چنین بود که در تابستان 1300 مخالفت ژاندارمری خراسان به فرماندهی کلنل پسیان با جاه­طلبی­های سیاسی سردارسپه اوج گرفت.[45] برخی نویسندگان ریشه تقابل این دو را به واقعه تپه مصلی در همدان در 14 محرم 1334 نسبت می­دهند که در جریان آن، رضاخان و کلنل رویاروی هم ایستادند و  قزاق­ها متحمل شکست شدند،[46] اما چنین تفسیری نگاه سطحی به ماجرا داشتن است؛ و دشمنی آن دو را باید در چارچوب تضادهای روزافزون ژاندارمری و قزاق و نیز جاه­طلبی­های سردار سپه جای داد.

این ادعا طرح شده که اگر کلنل در خراسان توفیق می­یافت، مردم ایران رضاخان را انتخاب نمی­کردند و سردار سپه هم به­خوبی می­دانست کلنل هرگز در برابر او سر فرود نخواهد آورد،[47] اما ادعای قابل توجه­تر این­که رضاخان در کشمکش میان پسیان و حکومت مرکزی دخالتی ننمود،[48] بلکه این قوام السلطنه بود که در اقدامی بی­نتیجه با اعزام 800 قزاق به خراسان درصدد سرکوب کلنل برآمد.[49] نوایی اعزام این نیرو را به دستور سردارسپه می­داند.[50] درباره این اختلاف نظرها باید گفت اگرچه سردار سپه بنابر پاره­ای ملاحظات هم‌چون جلوگیری از ایجاد حساسیت میان ژاندارمری علناً مانند قوام با کلنل ابراز دشمنی نمی­کرد، اما هیچ دلیلی در دست نیست که نشان دهد وی مخالف سرکوب کلنل بوده­است؛ به­ویژه که غنی به نقل از کرزن[51] این ادعا را مطرح می­کند که کلنل درصدد بود اسکناس جدید در خراسان چاپ کند و تهدید کرده بود با 4.000 سپاهی و شاید به کمک میرزا کوچک­خان به تهران حمله کند. علاوه براین، او با بلشویک­های جمهوری­های آسیای میانه هم مذاکراتی کرده و از آنان یاری خواسته بود.[52] در این باره باید توجه داشت که کرزن حساسیت شدیدی نسبت به خطر بلشویسم داشت و معتقد بود برای حفظ امنیت هند، بریتانیا باید تا حدودی بر قفقاز تسلط سیاسی داشته باشد زیرا هر گونه هرج­ومرج و بی­نظمی یا بلشویسم در آن­جا به­طور غیرقابل اجتنابی بر موقعیت بریتانیا در ایران تأثیر سوء می­بخشید و هند را با تهدید مواجه می­ساخت. کرزن همواره می­خواست کشورهای دیگر و بیش از همه روس­ها را از این معابر نفوذی به ایران و سپس هند، دور نگه دارد.[53] بر این اساس می­توان گفت چه بسا ادعای کرزن درباره ارتباط پسیان با بلشویک­ها ­اساسی نداشته و صرفا از مبالغه­ای برخاسته  که ناشی از بلشویسم­هراسی بی­حد وی بوده‌است.

در این زمان که هدف اصلی رضاخان انحلال ژاندارمری و تشکیل قوای متحدالشکل بود، وقایعی چون قیام پسیان دستاویزهای لازم را به او داد، به­طوری­که در مرداد 1300 در اظهاراتی خلاف واقع اعلام کرد که ژاندارمری نیرویی فاقد آموزش و بی­فایده است و باید در دیویزیون قزاق ادغام شود. تقابل کلنل با حکومت مرکزی دیری نپایید و با قتل او در مهر 1300 مهم­ترین مانع توسعه­طلبی­های رضاخان از میان برداشته شد، اما او نه تنها خوشحالی خود از این واقعه را آشکار نساخت، بلکه در واکنش به تبریک سرلشکر خدایارخان به­سبب کشته شدن کلنل پسیان گفته بود: «کشته­شدن یک سرباز رشید و مفید به حال کشور تبریک ندارد».[54] این احتیاط او تا اندازه زیادی با هدف جلوگیری از بروز نارضایی­های احتمالی میان ژاندارمری صورت می­گرفت. بعد از قتل پسیان، باقی­مانده تشکیلات ژاندارمری خراسان زیر حکم افسران قزاق رفت و به­جای سلاح­های پیشین تفنگ­های کم­کیفیت­تری به آنان داده شد. اما تنش میان قزاق و ژاندارم نه تنها فرو ننشست، بلکه کمی بعد به اوج رسید؛ به­طوری‌که رابطه میان ژنرال خزاعی قزاق و کلنل علی­خان ریاضی، افسر عالی­رتبه ژاندارمری که به فرمان حکومت مرکزی مأمور بازرسی ژاندارمری خراسان شده بود به سردی گرایید.[55]

 

شکست­ اردوی آهنین  

کشته شدن کلنل پسیان پایان ناکامی­های ژاندارمری نبود. درواقع یکی از بزرگ‌ترین دشواری­های ژاندارم­ها در این زمان ناکامی در سرکوب اسماعیل آقا (سمکو) بود، امری که جایگاه ژاندارمری را به شدت مخدوش ساخت. درحقیقت ژاندارمری تا قبل از کودتا موفقیت­های چشم­گیری به­ویژه در دستگیری و خلع سلاح ماشاالله­خان کاشی (تابستان 1298) و جنگ با امیرمؤید سوادکوهی (سال 1299) به­دست آورده و در نبرد با جنگلی­ها نیز دوشادوش قزاق­ها مشارکت داشته بود. با این­حال در سراسر سال 1300 متحمل شکست­های پیاپی از عشایر کرد تحت فرمان سمکو گشت.[56] یکی از این شکست­ها که از وجهه و محبوبیت ژاندارمری به­شدت کاست و به­قولی آبروی حاکمیت را برد،[57] شکست فجیع هنگ چهاردهم ژاندارمری تحت فرمان ماژور حسن ملک­زاده بود، واقعه­ای که در 14 مهر 1300 در مهاباد رخ داد و در جریان آن یک پادگان نظامی متلاشی گشت و صدها ژاندارم اسیر و سپس تیرباران شدند. این نیرو مأموریت داشت هم مانع از پیشروی سمکو به­سوی جنوب آذربایجان غربی شود و هم در اولین فرصت به­سوی ارومیه پیشروی کند و با همکاری نیروی مستقر در جبهه خوی قوای سمکو را در میان گرفته، نابود سازد.[58] در این جنگ جز چند افسری که معجزه­آسا نجات یافتند، همه افسران هنگ چهاردهم ژاندارمری کشته شدند.[59] در فاصله سال­های 1297 تا 1300 قریب ده­ دوازده مرتبه مابین قوای دولتی و اسماعیل­آقا جنگ روی داد و قوای دولتی جز یکی­دو موفقیت سطحی، همواره اسیر و تلفات زیادی داده بود،[60] اما نکته بسیار مهم این است که جز جنگ طسوج (فروردین 1300) که در نتیجه آن نیروی عمدتا قزاق تحت فرمان ظفرالدوله (سرلشکر مقدم بعدی) از سمکو شکست قطعی دید و صدها نفر تلفات داد،[61] غالب درگیری­های سمکو با ژاندارمری بود و این ژاندارم­ها بودند که اغلب  متحمل شکست می­شدند.

نظر ملک­زاده، فرمانده هنگ چهاردهم ژاندارمری، درباره جنگ مهاباد بسیار قابل توجه است. وی می­کوشد شکست خود را در چارچوب دشمنی قزاق با ژاندارمری توجیه کند؛ ازجمله ادعا می­کند بعد از شکست مهاباد، در شرفخانه ژاندارم­ها را مشغول حفر سنگر و کشیدن سیم خاردار دیده بود و در پاسخ به علت این­کار خود گفته بودند: «از ترس قزاق­هاست. بعد از کودتا، شبی از ترس این­ها راحتی نداریم که نریخته و خلع سلاح ننمایند». ملک­زاده می­افزاید از یک سرهنگ قزاق در آن جبهه شنیده که هنگام حمله سمکو به مهاباد، وی قصد حمله به سلماس و یاری رساندن به ژاندارم­ها را داشته­، اما اجازه و دستور این­ کار به وی و نیروهایش داده نشد. هم‌چنین ملک­زاده از یک نظامی دیگر نیز شنیده بود که شکست مهاباد توطئه­ای برای نابودی ژاندارمری بوده­است. ملک­زاده در پایان با استناد به پاره­ای دلایل از جمله سوابق فعالیت­هایش در فارس و هم‌چنین در سال­های جنگ جهانی اول نتیجه می­گیرد که «لازم بوده­است من و ستون مهاباد محو و ژاندارمری که محبوبیت عجیبی در افکار عمومی داشت، لجن­مال و خائن قلمداد گردد، دسته دیگری که مطیع­تر و مطمئن­تر بودند روی کار آمده، بر این کشور حکومت کنند».[62] قاعدتا منظور او از «دسته دیگر» همان قزاق­هاست. این اتهامات درحالی وارد می­شود که امان­الله جهانبانی، فرمانده عالی­رتبه قزاق، در بحث از شکست مهاباد، ملک­زاده را متهم می­کند که فاقد قدرت فرماندهی بود و امثال او یا اجنبی بودند و علاقه­ای به این آب و خاک نداشتند یا اساسا از فنون جنگی بی­اطلاع بودند.[63] این اتهامات متقابل و جدی نشان از عمق اختلافات میان قزاق و ژاندارمری دارد. نظر تلخ­تر را یک­ ماه بعد یعنی در 15 آبان، خود رضاخان بر زبان آورد که درباره استفاده از قوای ژاندارم در سرکوبی سمکو صراحتا اعلام کرد که هیچ اعتقاد و باوری به قوای ژاندارمری ندارد و آن‌ها را بی­فایده می­داند و سپس افزود به­محض سرکوب شورش جنگل، 5.000 قزاق ایرانی به­همراه قبایل هوادار دولت، کار سمکو را یکسره خواهند کرد.[64] واقعه مهاباد سردار سپه را در قصد خود برای تشکیل قشون متحدالشکل مصمم­تر ساخت.[65] این واقعه دو ماه بعد از وقوع در روزنامه­های خارجی بازتاب پیدا کرد و برای نمونه روزنامه دیلی میرور[66] در اول دسامبر 1921/ 10 آذر 1300 از کشته­شدن 500 ژاندارم به­ دست قوای سمکو در مهاباد خبر داد.[67] این وقایع وجهه ایران و قوای نظامی آن را در خارج از کشور سخت خدشه­دار ساخت و ناگفته پیداست در داخل نیز چه دستاویزی به فرماندهان قزاق و در رأس آنان سردار سپه  داد و زمینه تحقق آرزوی دیرینه وی مبنی بر محو ژاندارمری را بیش از پیش فراهم آورد.

 

ادغام ژاندارمری در قزاق و شورش لاهوتی

دقیقا روشن نیست ایده ادغام ژاندارمری در قزاق و تشکیل قشون متحدالشکل از چه زمانی در ذهن سردار سپه جای گرفت، اما نکته قابل توجه این­که وی از همان ابتدای بعد از کودتا در تلاش برای تحقق زمینه­های مربوط به این امر بود؛ برای نمونه ادغام بریگاد مرکزی در دیویزیون قزاق در بهار 1300 را نخستین تلاش او برای تشکیل قشون متحدالشکل دانسته­اند.[68] به همین ترتیب انتزاع ژاندارمری از تابعیت وزارت داخله به وزارت جنگ در اردیبهشت 1300 را دومین اقدام وی برای تشکیل قشون متحدالشکل ارزیابی کرده­اند.[69]

سردار سپه که به­خوبی دریافته بود اختلاف نظر و عدم وحدت بین افسران و افراد ژاندارم و قزاق مانعی اساسی بر سر مقاصد اوست و هم‌چنان از مخالفت ژاندارم­ها نگرانی داشت، زمان را برای انحلال ژاندارمری که به­ قول مکی بهترین قسمت قوای نظامی آن­روز ایران بود، مناسب دید.[70] ازاین­رو در 14 آذر 1300 افسران ژاندارم را به قزاقخانه دعوت، و در نطقی اعلام کرد که کلیه قشون ایران باید دارای لباس متحدالشکل شوند و ژاندارم­ها باید لباس قزاق­ها را بپوشند و اداره ژاندارمری منحل شود.[71] فردای آن روز نیز به خدمت کلنل گلروپ[72] فرمانده سوئدی ژاندارمری، پایان داد و خود ریاست آن را برعهده گرفت و کفالت آن را به کلنل ضرغامی سپرد[73] و سرانجام در 14 دی­ماه فرمان­هایی دایر بر تشکیل قشون متحدالشکل صادر کرد. بنابراین اگرچه فرمان ادغام ژاندارمری و قزاق در آذر آن سال صادر شده بود، اما رسما در 14 دی­ماه اجرا گردید.[74]

قوام که مخالف قدرت گرفتن بیشتر رضاخان بود تلاش کرد برخلاف میل وی ژاندارمری را با استخدام عده­ای از افسران خارجی تقویت نماید، اما سردار سپه بدین بهانه که بودجه قشون کم است پیشنهاد کرد به­جای استخدام خارجی­ها، دانشجویان را برای کسب دانش نظامی روانه خارج نمایند. قوام مخالف این پیشنهاد بود، اما مجالی برای مخالفت نیافت زیرا کابینه­اش در 29 دی 1300 سقوط کرد و با روی کار آمدن مشیرالدوله پیشنهاد سردارسپه به­تصویب رسید و 60 دانشجو به اروپا اعزام شدند.[75] بدین ترتیب رضاخان سرانجام موفق شد یکی از اصلی­ترین اهداف خود، یعنی تشکیل قشون متحدالشکل را محقق سازد. اگرچه قزاق و ژاندارمری به­ظاهر در هم ادغام شده بودند، واقعیت این بود که هر دو طرف بر حفظ هویت خود اصرار داشتند؛ برای نمونه در دی­ماه 1300 ژاندارم­های ژاندارمری قم درخواست امیرپنجه محمودخان آیرم مبنی بر ورود آن‌ها به نیروی جدید لشکر جنوب و حرکت به­سوی اصفهان را رد کردند و شمار زیادی از آنان واحد خود را ترک گفته، در مساجد پناه گرفتند.[76] بدین ترتیب تضاد میان این دو گروه در درون ساختار ارتش جدید تداوم یافت و در همه لشکرها میان افسران جزء و نیز افسران عالی­رتبه و حتی میان سربازان و درجه­داران قابل رؤیت بود.[77] از این جهت شورش لاهوتی را می­توان مصداق آخرین مقاومت و تلاش ژاندرمری برای حفظ هویت خود و رهایی از سلطه قزاق­ها دانست.

از زمان ادغام ژاندارمری در دیویزیون قزاق در دی­ماه 1300، اصطکاک بین این دو نیرو در آذربایجان ازدیگر جاها شدیدتر بود، زیرا در این ناحیه در موارد متعددی افسران ارشد ژاندارمری تحت فرمان افسران جزء قزاق قرار گرفته بودند. علاوه براین، مقامات نظامی در تبریز و دیگر نقاط پرداخت حقوق قزاق­ها را در مقایسه با ژاندارم­ها در اولویت قرار دادند.[78] در چنین شرایطی تداوم شکست­های پیاپی ژاندارمری از قوای سمکو، وجهه این نیرو را بیش از پیش خدشه­دار ساخت. یکی از مهم­ترین این شکست­ها در نخستین روزهای دی­ماه روی داد که در جریان آن، قوای سردار ارشد قراچه­داغی که مأمور حفظ جناح چپ اردوی ژاندارم­ها بودند به­دنبال کشته­شدن فرمانده خود متواری شد و درنتیجه این واقعه قوای سمکو به ژاندارم­ها حمله­ور شدند و تلفات سنگینی به آنان وارد ساختند.[79] به موازات تداوم این شکست­ها رقابت و تنش میان افسران ژاندارم و قزاق به­طور بی­سابقه­ای اوج می­گرفت؛ برای نمونه وقتی­که سرتیپ شیبانی که یک ژاندارم بود به­عنوان فرمانده کل قوای آذربایجان منصوب و برای جنگ با سمکو روانه تبریز شد، اسماعیل­آقای امیرفضلی امیرلشکر قزاق آذربایجان که می­بایست جای خود را به شیبانی می­داد، رنجیده خاطر گشت.[80] زیرا آن‌چنان که اشاره شد در آذربایجان افسران ارشد ژاندارم تحت فرمان افسران رده پایین قزاق قرار گرفته بودند و اینک پذیرش فرماندهی یک افسر ژاندارم برای امیرلشکر قزاق آن‌جا دشوار بود.

در تداوم شکست­های ژاندارمری از سمکو، در اواخر دی­ماه ژاندارم­های تحت فرمان کلنل لوندبرگ[81] سوئدی نیز از سمکو متحمل شکست شدند. این نیرو که مرکب از 3 گروهان پیاده­نظام و یک دسته مسلسل­چی و دو اسکادران سواره نظام بود، در اواخر تابستان از تهران جهت تقویت ژاندارمری تبریز به آذربایجان اعزام شده بود.[82] این واحد پس از شکست­ از اسماعیل­آقا به شرفخانه عقب نشست و کمی بعد به بهانه کمبود سلاح و مهمات، پانصد قبضه تفنگ و پنجاه­هزار فشنگ از مردم خوی جمع­آوری کردند که به­قول امین­الشرع همه این‌ها مقدمه­ای برای برنامه­های بعدی بود.[83] بندر شرفخانه آبستن تحولات مهمی بود؛ از طرفی ژاندارم­ها اخبار زیادی از جاه­طلبی و قانون شکنی­های سردار سپه می­شنیدند و این اخبار افکار اردوی ژاندارم را پریشان کرده بود و از دیگر سو، اردوی ژاندارم که قسمت عمده افرادش را اصفهانی­ها تشکیل می­دادند مدت‌ها بود از وطن خود دور مانده، و مهم­تر این‌که حقوق خود را نیز دریافت نکرده بودند. فرمانده آنان محمودخان پولادین با تظاهر به این­که با افسران قزاق و در رأس آنان سرلشکر امیرفضلی، امیرلشکر شمال­غرب، مناسبات نزدیک دارد ژاندارم­های معترض تحت فرمان خود را از پیگیری حقوق و مواجبشان برحذر می­داشت.[84] مخبرالسلطنه دوهزار تومان به محمودخان پولادین داده بود که صرف پرداخت حقوق ژاندارم­های شرفخانه نماید، اما وی تنها حقوق پانزده روز ژاندارم­ها را داد و در پاسخ به اعتراض آنان مدعی شد که ریاست بر «جماعتی فاحشه» برای وی بسی «شرافتمندانه­تر» از ریاست بر آنان است.[85] ژاندارم­ها که می­دانستند قوای دولت در حول و حوش مهاباد سرگرم جنگ با سمکو هستند و بنابراین نیروی چندانی در تبریز حضور ندارد فرصت را مغتنم شمرده و به بهانه این­که رضاخان حکم کرده اسامی خارجه از قبیل قزاق و ژاندارم از لشکر ایرانی برداشته شود، در شرفخانه دست به شورش زدند و عده­ای از قزاق­های مستقر در شرفخانه را کشتند. بخشی از قزاق­ها هم توانستند با سوار شدن بر کشتی و دور شدن از ساحل جان خود را نجات دهند.[86] رهبران اصلی شورش سه تن از ژاندارم­ها با درجه سلطانی بودند که لاهوتی را به فرماندهی خود انتخاب کرده، تصمیم به کودتا در تبریز گرفتند و قبل از هر اقدامی محمودخان پولادین و آجودانش را  که حاضر به همکاری با آنان نبودند، دستگیر و حبس کردند.[87] لاهوتی که در مقام جانشین پولادین به تازگی به شرفخانه منتقل شده بود، در رأس شورشیان در روز 12 بهمن عازم تبریز شد.[88] ژاندارم­ها به سرعتی برق­آسا توانستند یک­شبه با طی 14 فرسخ راه آن هم در شرایطی که نیم متر برف روی زمین بود خود را به تبریز برسانند.[89]

اگرچه شورش لاهوتی دارای اهداف سیاسی وسیعی بود، اما انگیزه ژاندارم­هایی که با او همکاری کرده بودند غالبا نارضایی از ادغام در قشون متحدالشکل بود؛[90] برای نمونه یکی از این ژاندارم­های شورشی علت شورش را قرار گرفتن ژاندارم­ها تحت «پرچم افسران نادان و نفهم قزاق» اعلام کرده بود.[91] حتی خود لاهوتی نیز در یکی از بیانیه­هایش ضمن تأکید بر «استقلال مملکت عزیز» و تأمین سعادت هم­وطنان اعلام کرده بود «اخیرا در مقابل این همه خدمات ... می­خواستند لباس­های مطبوع ما را که یک شرافت تاریخی است برکنده و در عوض لباس­های منحوس دژخیمان قزاق را که یادگار عهد تزاری است ]به ما[ بپوشانند».[92]

تبریز به عرصه جنگ تبدیل شد؛ ژاندارم­ها با سه عراده توپ و پس از شلیک سیصد گلوله توپ، قزاقخانه و تأسیسات آن را در هم کوبیدند[93] حبیب­الله خان شیبانی که به­عنوان فرمانده کل قوای آذربایجان از مدتی قبل به این ناحیه اعزام شده بود و برای بازدید از قوای آن جبهه جهت کسب آمادگی برای جنگ با سمکو به میاندوآب رفته بود، شش روزه خود را به تبریز رساند.[94] پایداری ژاندارم­ها چندان نپایید و به­دنبال دستورات رضاخان مبنی بر برخورد قاطع با شورشیان، قزاق­ها به سنگرهای ژاندارم­ها هجوم برده، آنان را فراری و جمع کثیری را هدف گلوله قرار دادند.[95] لاهوتی با سیصد نفر از افرادش به جلفا گریخت و شماری از ژاندارم­ها تسلیم شدند که همان­جا تیرباران شدند[96] بنابر ادعای بهار شمار تلفات قوای دولتی 750 نفر بود و اگر لاهوتی رهبری کارآمدتری از خود نشان می­داد قوای دولتی شکست قطعی می­خوردند.[97] اما به روایتی کاملا متفاوت که قابل قبول­تر به نظر می­رسد، قزاق­ها متحمل 50 کشته و زخمی شدند که کمتر از تلفات ژاندارم­ها بود.[98]

 

ژاندارمری پس از قیام نافرجام لاهوتی

قیام کلنل پسیان و شورش لاهوتی و علاقه­ای که احمدشاه به قزاق­ها داشت، محو ژاندارمری را تسریع کرد. ماژور لاهوتی با افسران زیردست خود بعد از کلنل پسیان آخرین علم­داران ژاندارمری و سد راه جاه­طلبی­های رضاخان بودند. درحقیقت تا زمستان 1300 هنوز ژاندارمری در قزاقخانه حل نشده بود و نیمه­استقلالی داشت، اما بعد از شورش لاهوتی تقریبا در نیروی قزاق حل شد. با این وصف سردار سپه توانست با تدابیر مختلف ژاندارم­ها را قزاق کند و آن­گونه­که ملک­الشعرای بهار _که زمانی مدافع سرسخت اصلاحات بود و قاعدتا تشکیل قشون متحدالشکل هم بخشی از اصلاحات مورد نظر وی بود بعدها درخصوص سردار سپه نوشت_ او توانست «از ژاندارم فداکار و وطن­خواه که زیر دست یالمارسن[99] آن مرد بزرگوار سوئدی تربیت یافته بودند قزاق بی­حمیت و فرومایه ... که زیر دست لیاخوف­ها و افسران وحشی و جاهل روس بار آمده بودند و تزار را بر شاهنشاه رجحان می­نهادند، بسازد».[100] افسران ژاندارم پس از ادغام در نیروی قزاق به قشون منتقل شدند و افراد ژاندارم نیز بین واحدها تقسیم گردیدند.[101] بدین ترتیب نیروی بالقوه رشد سیاسی ایران درجهت اهداف نظام مشروطیت که ژاندارمری مظهر آن بود، از میان رفت.

ژاندارمری پس از ادغام در قزاقخانه مورد رشک و کینه قزاق­ها قرار گرفت و پرورش ملی و اجتماعی آنان تضعیف گردید.[102] بعد از ادغام ژاندارمری در نیروی قزاق، وظیفه حفظ و امنیت راه­ها به لشکرهای پنجگانه واگذار شد که بعد از تشکیل قشون متحدالشکل ایجاد شده بودند، اما عدم موفقیت در انجام این وظیفه باعث شد در 27 بهمن 1300 فرمان تأسیس نیروی امنیه کل مملکتی صادر و از اول فروردین 1301 اجرایی گردد.[103] بخشی از افسران و درجه­داران ژاندارمری که قبلا به قشون منتقل شده بودند در امنیه کل مملکتی سازماندهی شدند. این نیرو نه تنها هرگز از خوشنامی ژاندارمری برخوردار نشد، بلکه بدنام و مورد نفرت مردم بود، چنان­که درباره آن گفته شده: «در روز روشن به غارت اموال و تجاوز به زنان روستایی مشغول بودند».[104] در همین زمینه حکیم الهی، که خود افسر وظیفه بود و در ارتش خدمت می­کرد، به نقل از یک گروهبان نظامی شرح جان‌گدازی از عملیات افسران ارتش و ژاندارمری بیان می­کند که چگونه زنان مردم را می­بردند و دخترانشان را هتک حرمت می­نمودند و اموال مردم را می­ربودند و برای هرکه دربرابر این فجایع ایستادگی می­کرد، به اتهام مخفی کردن اسلحه یا داشتن جنس قاچاق یا اهانت به مقام سلطنت پرونده می­ساختند و اعدامش می­کردند یا در زندان می‌افکندند و از هستی ساقط می­کردند.[105]

به­هررو ماهیت و هویت ژاندارمری اگرچه ظاهرا محو شده بود، اما ژاندارم­ها تا سال­ها بعد گاه و بی­گاه عصیان­هایی از خود نشان می­دادند، برای نمونه در 1301ش حدود 150 ژاندارم ناراضی در اقدامی ناموفق در تلاش برآمدند رضاخان را دستگیر کنند.[106] در شهریور 1302 تحریکاتی در میان افسران لشکر مرکز که از حقوق و نحوه ارتقای درجه خود ناراضی بودند پیش آمد و دستگیری­هایی صورت گرفت. در 1303ش در جریان جنبش جمهوری­خواهی دودستگی ژاندارم و قزاق درون ارتش فعال شد که این شقاق در لشکر شرق از دیگر جاها محسوس­تر بود و بخش قابل توجهی از ژاندارم­های سابق، مخالف قرار گرفتن رضاخان در رأس نظام جمهوری بودند.[107] تضادها به این­جا محدود نماند؛ در تابستان 1305 سرهنگ محمودخان پولادین به­همراه چند افسر دیگر از جمله سرهنگ نصرالله­خان کلهر در اندیشه کودتا برضد رضاشاه برآمد، اما این نقشه قبل از وقوع برملا شد و پولادین و همدستانش دستگیر شدند. در همان حال در نتیجه یک شایعه بی­اساس، به سرتیپ امیر احمدی که در ارومیه در حال جنگ با سمکو بود خبر داده بودند که وی به اتهام همدستی با کودتاچیان محاکمه و اعدام خواهد شد و رضاشاه 27 نفر افسر را به فرماندهی سرتیپ شیبانی برای اجرای مراسم اعدام او روانه ارومیه کرده‌است. کمی قبل از آن­که این سوءتفاهم رفع گردد، امیر احمدی در تلگرافی به رضاشاه ضمن شرح خدمات چندین ساله خود گفته بود: «اعلیحضرتا، سرتیپ شیبانی افسر ژاندارم است و من افسر قزاقخانه هستم ... او اکنون که به نام خیانت می­خواهد مرا بکشد برای من قابل قبول و تحمل نیست. اگر یک افسر قزاق را مأمور کرده بودید و یا به خودم امر می­فرمودید که خودکشی کنم به عرض این تلگراف مبادرت نمی­کردم ...».[108] با توجه به این اظهارات می­توان عمق رقابت و تضاد میان ژاندارمری و قزاق را حتی چند سال پس از ادغام این دو نیرو در قشون متحدالشکل، مشاهده کرد. باید گفت تنها محو کامل و قطعی ژاندارمری بود که به این رقابت­ها پایان داد. تضاد ژاندارمری و قزاق در جریان اعدام پولادین باز هم نمایان شد زیرا شیبانی که ریاست ارکان قشون بود از امضای حکم اعدام پولادین خودداری کرده، آن را نادرست خواند و ترجیح داد از مقام خود استعفا کند. هرچند پولادین بالاخره در شب 24 بهمن 1306 اعدام شد.

 درهرحال سازمان ژاندارمری در دوران بیست­ساله فرماندهی و سلطنت رضاشاه عظمت و ارزش گذشته خود را از دست داد و در برابر پیشرفت سریع ارتش توان خودنمایی را از دست داد. در اول فروردین سال 1318 نیروی امنیه منحل و واحدهای هر منطقه به لشکر همان منطقه منتقل شدند، اما در دوم مهر1320 واحدهای امنیه از ارتش جدا شده، تحت فرمان وزارت کشور قرار گرفتند و بالاخره در سال 1322 دوباره با نام اداره ژاندارمری تجدید فعالیت یافتند.[109]

 

نتیجه

تشکیل قشون متحدالشکل نه­تنها ضروری و اجتناب ناپذیر بود بلکه گام نخست در راه ایجاد حکومتی متمرکز در کشور بود و بنابراین دیر یا زود ­بایست تحقق می­یافت. اما عملی ساختن این برنامه کار آسانی نبود، چون مستلزم ادغام دو نیروی متفاوت با خاستگاه، تربیت و آموزش متفاوت بود و هیچ­کدام هم حاضر به دست کشیدن از استقلال خود به نفع قشون متحدالشکل نبود. اما بروز وقایعی که مهم­ترین آن‌ها قیام پسیان، شکست اردوی آهنین و قیام لاهوتی بود، همراه با نگرش تبعیض­آمیز رضاخان زمینه­های محو استقلال ژاندارمری را فراهم آورد. پژوهش حاضر نشان داد ادغام ژاندارمری و قزاق در قشون متحدالشکل ادغامی عادی نبود بلکه نظر به این واقعیت که رضاخان خود از دل نیروی قزاق برخاسته بود و جایگاه قزاق­ها را برتر و بالاتر از ژاندارمری می­دانست، در تشکیلات جدید قشون هم برتری قزاق­ها را حفظ کرد و ژاندارم­ها را به حاشیه راند، چنان­که با اعطای درجه­های بی­حساب به قزاق­ها تلاش کرد آنان در تشکیلات جدید دست بالا را داشته باشند. اما قیام لاهوتی نشان داد که ژاندارم­ها قائل به هویتی مستقل برای خود بودند و حاضر به همراهی با قزاق­ها در قشون متحدالشکل نبودند؛ زیرا از نظر آنان، این همراهی چیزی جز زیردستی نبود. رقابت و تنش میان ژاندارمری و قزاق بعد از ادغام آن‌ها در قشون متحدالشکل هم‌چنان ادامه داشت تا آن­که کم­کم پایان یافت؛ زیرا رفته­رفته نیروی قزاق هم هویت خود را به نفع ارتش جدید و رو به تکامل از دست داد. در پایان باید گفت رضاشاه با ادغام ژاندارمری و قزاق در همدیگر با یک تیر دو نشان زد؛ هم برنامه ایجاد قشون متحدالشکل مورد نظرش را عملی ساخت، و هم به موجودیت ژاندارمری که نیرویی رقیب برای نیروی قزاق بود خاتمه بخشید. 

 

کتابشناسی

ارفع، حسن، در زمانه پنج پادشاه، ترجمه مانی صالحی علامه، تهران، ماهی، 1396ش.

آذری، علی، انقلاب بیرنگ یا قیام کلنل محمدتقی­خان پسیان در خراسان، تهران، کیهان، 1328ش.

افسر، پرویز، تاریخ ژاندارمری ایران، چاپخانه قم، 1332ش.

امیراحمدی، احمد، خاطرات نخستین سپهبد ایران احمد امیراحمدی، به کوشش غلامحسین زرگری­نژاد، تهران، موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1373ش.

امین الشرع خویی، میراث اسلامی ایران، خاطرات امین الشرع خویی، به کوشش رسول جعفریان، دفتر دهم، چاپ اول، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی، 1378ش.

انزلی، حسن، ارومیه در گذر زمان، تهران، دستان، 1384ش.

بهار، محمد تقی، تاریخ مختصر احزاب سیاسی، ج1، انقراض قاجاریه، تهران، فرانکلین با همکاری امیرکبیر، 1357ش.

بیات، کاوه، کودتای لاهوتی، تبریز، بهمن 1300، تهران، پردیس دانش، 1393ش.

پژمان، جلال، فروپاشی ارتش شاهنشاهی، خاطرات سپهبد جلال پژمان فرمانده لشکر گارد شاهنشاهی، تهران، نامک، 1387ش.

جان پولاد، احمد، سرگذشت یک افسر ایرانی، از جنگ­های استقلال ترکیه تا عملیات رهایی آذربایجان 1298-1325 شمسی، تهران، شیرازه کتاب ما، 1398ش.

جهانبانی، امان­الله، سرباز ایرانی و مفهوم آب و خاک، تهران، فردوس، 1380ش.

حکیم­الهی، هدایت الله، با من به ارتش بیایید، تهران، بی­نا، 1327ش.

خسروزاده، سیروان،  شکست اردوی آهنین، گزارشی از حمله سمکو به مهاباد و انهدام هنگ چهاردهم ژاندارمری (مهر 1300 شمسی) چاپ اول، تهران، شیرازه کتاب ما، 1397ش.

صباحی، هوشنگ، سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه، ترجمه پروانه ستاری، تهران نشر گفتار، 1379ش.

غنی، سیروس، ایران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسی­ها، ترجمه حسن کامشاد، تهران، نیلوفر، 1389ش.

قائم‌مقامی، جهانگیر، تاریخ ژاندارمری ایران از قدیمی­ترین ایام تا عصر حاضر، تهران، ژاندارمری کل کشور، اداره روابط عمومی، 1355ش.

همو، تاریخ تحولات سیاسی نظامی ایران از آغاز قرن یازدهم هجری تا سال 1301 شمسی، تهران، علمی و شرکاء، 1326ش.

کاتوزیان، محمدعلی، اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، ترجمه محمد رضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران، مرکز، 1374ش.

کرونین، استفانی، ارتش و حکومت پهلوی، غلامرضا بابایی، تهران، انتشارات خجسته، 1377ش.

همو، کلنل پسیان و ناسیونالیسم انقلابی در ایران، ترجمه عبدالله کوثری، تهران، ماهی، 1394ش.

همو، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران (1299-1304)»، اطلاعات سیاسی اقتصادی، ترجمه افسانه منفرد، بخش اول، شماره 91-92.

محمودی، صادقی و همکار، ژاندارمری و نقش آن، بی­جا، نیروی زمینی شاهنشاهی، دانشکده فرماندهی و ستاد، بی­تا.

معتمدالوزاره، رحمت الله خان، ارومیه در محاربه عالم سوز، از مقدمه نصارا تا بلوای اسماعیل آقا 1298-1300، به کوشش کاوه بیات، تهران، شیرازه، 1389ش.

مکی، حسین،  تاریخ بیست ساله ایران، ج اول، تهران، علمی، 1380ش.

ملک­زاده هیربد، حسن، سرنوشت حیرت­انگیز، تهران، بی­نا، 1328ش.

نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان از مشروطیت تا پایان قاجار، ج 3، تهران، هما، 1375ش.

هدایت، مهدی­قلی­خان، خاطرات و خطرات، تهران، چاپخانه رنگین، 1329ش.

هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ دوم جهانی، تهران، امیرکبیر، 1383ش.

یکرنگیان، میرحسین، سیری در تاریخ ارتش ایران از آغاز تا پایان شهریور 1320، تهران، خجسته، 1384ش.

Burrell, M. R., (General Editor) Iran Political Diaries (1881- 1965), vol.6, Archive Editions Limited, 1997.



[1]. تاریخ دریافت: 20/4/1399؛ تاریخ پذیرش: 5/9/1399

[2]. رایانامه: kiaksar612@yahoo.com

[3]. Stephanie Cronin

[4]. Domantovich

[5]. هوشنگ مهدوی، 300.

[6]. Saint Petersburg

[7]. کرونین، کلنل پسیان و ناسیونالیسم انقلابی در ایران، 103.

[8]. محمودی و قادری، 40.

[9]. جان پولاد، 38.

[10]. کرونین، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران»، 67.

[11]. همو، ارتش و حکومت پهلوی، 118.

[12]. بهار، 1/73.

[13]. کرونین، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران»، 15.

[14]. قائم­مقامی،تاریخ تحولات سیاسی نظامی ایران از آغاز قرن یازدهم هجری تا سال 1301 شمسی، 168.

[15]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 95-96.

[16]. بهار، 1/90.

[17]. کرونین، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران»، 16.

[18]. بهار، 1/136.

[19]. مکی، 1/103.

[20]. بهار، 1/171-172.

[21]. مکی، 1/104.

[22]. افسر، 272؛ محمودی، 62.

[23]. غنی، 192-195.

[24]. بهار، 1/171-172.

[25]. غنی، 224-226.

[26]. محمودی و قادری، 63.

[27]. افسر، 275-276.

[28]. قائم مقامی، تاریخ تحولات سیاسی نظامی ایران از آغاز قرن یازدهم هجری تا سال 1301 شمسی، 184.

[29]. همان، 181-182.

[30]. بهار، 1/169.

[31]. Westdahl

[32]. ارفع، 146.

[33]. نوایی، 596.

[34]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 171.

[35]. بهار، 1/90.

[36]. پژمان، 33-34.

[37]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 267-274.

[38]. بهار، 1/174.

[39]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 177-178.

[40]. مکی، 1/409 .

[41]. ملک­زاده، 84.

[42]. غنی، 225.

[43]. آذری، 64.

[44]. نوایی، 3/608.

[45]. کرونین، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران»، 67.

[46]. نوایی، 3/608، بهار، 73.

[47]. نوایی، 3/608.

[48]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 197.

[49]. عاقلی، رضاشاه و قشون متحدالشکل، 107-108.

[50]. نوایی، 3/608.

[51]. Curzon

[52]. غنی، 262.

[53]. صباحی، 103.

[54]. آذری، 5.

[55]. کرونین، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران»، 75.

[56]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 84-85.

[57]. انزلی، 445.

[58]. نک. خسروزاده، 1-93.

[59]. ارفع، 155.

[60]. امین الشرع، 58.

[61]. معتمدالوزاره، 440.

[62]. ملک­زاده، 80.

[63].جهانبانی، 189.

[64]. Burrell, 6/101.

[65]. یکرنگیان، 180.

[66]. Daily Mirror

[67]. خسروزاده، 56.

[68]. قائم مقامی، تاریخ تحولات سیاسی ایران از آغاز قرن یازدهم هجری تا سال 1301ش، 181.

[69]. همان، 185.

[70]. مکی، 1/529.

[71]. نوایی، 3/615.

[72]. Gleerup

[73]. قائم مقامی، تاریخ تحولات سیاسی ایران از آغاز قرن یازدهم هجری تا سال 1301ش، 190.

[74]. همان، 283.

[75]. همان، 191.

[76]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 205-206.

[77]. کرونین، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران»، 68.

[78]. همو، ارتش و حکومت پهلوی، 290.

[79]. بهار، 1/ 174، معتمد الوزاره، 539.

[80]. بهار، 1/ 174.

[81]. Lundberg

[82] .Burrell, 6/87.

[83]. امین الشرع، 61.

[84]. بهار، 1/174- 175.

[85]. هدایت، 331.

[86]. امین الشرع، 62.

[87]. ارفع، 165؛ کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 269؛ بهار، 1/175-176.

[88]. ارفع، 164.

[89]. هدایت، 425.

[90]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 269.

[91]. ارفع، 165؛ کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 269.

[92]. بیات، 125-126.

[93]. بیات، 76.

[94]. هدایت، 425.

[95]. امین الشرع، 63.

[96]. بیات، 77.

[97]. بهار، 1/174.

[98]. Burrell, 6/153.

[99]. Hialmarson

[100]. بهار، 1/181-182.

[101]. محمودی، 70.

[102]. بهار، 1/137.

[103]. قائم مقامی، تاریخ ژاندارمری ایران از قدیمی­ترین ایام تا عصر حاضر، 283-284.

[104]. کاتوزیان، 174.

[105]. حکیم الهی، 132.

[106]. کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، 279-280.

[107]. همو، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران»، 69-71.

[108]. امیراحمدی، 282-283.

[109]. یکرنگیان، 182.

ارفع، حسن، در زمانه پنج پادشاه، ترجمه مانی صالحی علامه، تهران، ماهی، 1396ش.
آذری، علی، انقلاب بیرنگ یا قیام کلنل محمدتقی­خان پسیان در خراسان، تهران، کیهان، 1328ش.
افسر، پرویز، تاریخ ژاندارمری ایران، چاپخانه قم، 1332ش.
امیراحمدی، احمد، خاطرات نخستین سپهبد ایران احمد امیراحمدی، به کوشش غلامحسین زرگری­نژاد، تهران، موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1373ش.
امین الشرع خویی، میراث اسلامی ایران، خاطرات امین الشرع خویی، به کوشش رسول جعفریان، دفتر دهم، چاپ اول، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی، 1378ش.
انزلی، حسن، ارومیه در گذر زمان، تهران، دستان، 1384ش.
بهار، محمد تقی، تاریخ مختصر احزاب سیاسی، ج1، انقراض قاجاریه، تهران، فرانکلین با همکاری امیرکبیر، 1357ش.
بیات، کاوه، کودتای لاهوتی، تبریز، بهمن 1300، تهران، پردیس دانش، 1393ش.
پژمان، جلال، فروپاشی ارتش شاهنشاهی، خاطرات سپهبد جلال پژمان فرمانده لشکر گارد شاهنشاهی، تهران، نامک، 1387ش.
جان پولاد، احمد، سرگذشت یک افسر ایرانی، از جنگ­های استقلال ترکیه تا عملیات رهایی آذربایجان 1298-1325 شمسی، تهران، شیرازه کتاب ما، 1398ش.
جهانبانی، امان­الله، سرباز ایرانی و مفهوم آب و خاک، تهران، فردوس، 1380ش.
حکیم­الهی، هدایت الله، با من به ارتش بیایید، تهران، بی­نا، 1327ش.
خسروزاده، سیروان،  شکست اردوی آهنین، گزارشی از حمله سمکو به مهاباد و انهدام هنگ چهاردهم ژاندارمری (مهر 1300 شمسی) چاپ اول، تهران، شیرازه کتاب ما، 1397ش.
صباحی، هوشنگ، سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه، ترجمه پروانه ستاری، تهران نشر گفتار، 1379ش.
غنی، سیروس، ایران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسی­ها، ترجمه حسن کامشاد، تهران، نیلوفر، 1389ش.
قائم‌مقامی، جهانگیر، تاریخ ژاندارمری ایران از قدیمی­ترین ایام تا عصر حاضر، تهران، ژاندارمری کل کشور، اداره روابط عمومی، 1355ش.
همو، تاریخ تحولات سیاسی نظامی ایران از آغاز قرن یازدهم هجری تا سال 1301 شمسی، تهران، علمی و شرکاء، 1326ش.
کاتوزیان، محمدعلی، اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، ترجمه محمد رضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران، مرکز، 1374ش.
کرونین، استفانی، ارتش و حکومت پهلوی، غلامرضا بابایی، تهران، انتشارات خجسته، 1377ش.
همو، کلنل پسیان و ناسیونالیسم انقلابی در ایران، ترجمه عبدالله کوثری، تهران، ماهی، 1394ش.
همو، «مخالفت با رضاخان در ارتش ایران (1299-1304)»، اطلاعات سیاسی اقتصادی، ترجمه افسانه منفرد، بخش اول، شماره 91-92.
محمودی، صادقی و همکار، ژاندارمری و نقش آن، بی­جا، نیروی زمینی شاهنشاهی، دانشکده فرماندهی و ستاد، بی­تا.
معتمدالوزاره، رحمت الله خان، ارومیه در محاربه عالم سوز، از مقدمه نصارا تا بلوای اسماعیل آقا 1298-1300، به کوشش کاوه بیات، تهران، شیرازه، 1389ش.
مکی، حسین،  تاریخ بیست ساله ایران، ج اول، تهران، علمی، 1380ش.
ملک­زاده هیربد، حسن، سرنوشت حیرت­انگیز، تهران، بی­نا، 1328ش.
نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان از مشروطیت تا پایان قاجار، ج 3، تهران، هما، 1375ش.
هدایت، مهدی­قلی­خان، خاطرات و خطرات، تهران، چاپخانه رنگین، 1329ش.
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ دوم جهانی، تهران، امیرکبیر، 1383ش.
یکرنگیان، میرحسین، سیری در تاریخ ارتش ایران از آغاز تا پایان شهریور 1320، تهران، خجسته، 1384ش.
Burrell, M. R., (General Editor) Iran Political Diaries (1881- 1965), vol.6, Archive Editions Limited, 1997.